ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

89

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

آهنگ بازگشت به بغداد نمود . كسى او را خبر آورد كه منكبرس و دبيس سپاهى به سردارى منصور برادر دبيس و امير حسين بن ازبك پسرخواندهء منكبرس به بغداد مىفرستد . برسقى به بغداد باز گرديد و تا مردم وحشت نكنند اين خبر به كس نگفت . او پسر خود عز الدين مسعود را با زنگى بن آقسنقر در صرصر نهاد و خود به ديالى آمده بود تا از عبور لشكر منكبرس ممانعت كند . پس از دو روز از پسرش عز الدين مسعود نامه‌اى رسيد كه ميان دو جانب صلح برقرار شده است . برسقى از اين كه اين صلح بدون اطلاع او برقرار گرديده دلشكسته شد و باز به بغداد برگشت و به جانب غربى رفت . منصور و حسين نيز از آب گذشتند و از پى او روان شدند . نيمه‌هاى شب به بغداد وارد شدند و در نزد جامع سلطانى فرود آمدند . برسقى نزد قنطرة العتيقه خيمه زد و ملك مسعود و جيوش‌بك بالا رفتند و نزد بيمارستان خيمه زدند و دبيس و منكبرس زير رقه . عز الدين مسعود بن برسقى جدا از پدرش نزد منكبرس اقامت گزيد . سبب اين صلح آن بود كه جيوش بك نزد سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه كس فرستاده و خواستار آن شده بود كه بر اقطاعات او و ملك بيفزايد . سلطان آذربايجان را به اقطاع ايشان داد و چون خبر يافت كه آن دو به سوى بغداد در حركت آمده‌اند يقين كرد كه قصد عصيان دارند ، از آنچه مقرر كرده بود پشيمان شد و آن را لغو نمود و لشكرى براى حركت به موصل بسيج كرد . رسول او اين ماجرا در نامه‌اى بنوشت . نامه به دست منكبرس افتاد . آن را نزد جيوش‌بك فرستاد و بر عهده گرفت كه ميان آن دو و سلطان اصلاح كند . ما در ملك مسعود زوجهء منكبرس بود و سر جهان نام داشت . منكبرس مصلحت كار خود را در اين اقدام مىدانست ، و اين امر سبب صلح گرديد . جيوش‌بك و مسعود بيم آن داشتند كه برسقى جلو اين اقدام را بگيرد . پس لشكر به درزيجان فرستادند تا برسقى سپاهيان خود را به آنجا فرستد و شمار يارانش كاسته گردد . چون صلح برقرار شد و آنان به بغداد آمدند ياران برسقى از گرد او پراكنده شدند . او از عراق نزد ملك مسعود رفت و نزد او ماند . منكبرس شحنگى بغداد يافت و بر مردم ستم بسيار كرد و دست تعرض به نواميس ايشان گشود . خبر به سلطان محمود رسيد و او را نزد خود فرا خواند ولى وى در رفتن اهمال مىكرد . عاقبت از بيم مردم بغداد ، از شهر خارج شده نزد سلطان رفت . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم . خروج ملك طغرل بر ضد برادرش سلطان محمود ملك طغرل پسر سلطان محمد به هنگام مرگ پدر در دژ سر جهان بود . پدرش در سال 504 ساوه [ 1 ] و آوه و زنجان را به اقطاع او داده بود و امير شيرگير را به اتابكى او معين كرده بود و اين امير شيرگير - چنان كه آورديم - قلعه‌هاى اسماعيليه را محاصره كرده بود . در اين هنگام

--> [ ( 1 ) ] متن : سماوو .